سه شنبه 12 فروردین 1393 :: نویسنده : ناهید گنجور
در زیر پای من آن شهر
در آتش سکوت دلم می سوخت ....
بر کوچه های ملتهبش ، آری ، نگاه های من افسون آه می پاشید ...
زاینده رود که  قایق خیال مرا می برد ... در خاک و خون خویش می تپید ...

در زیر پای من آن شهر...
خاموش و سر به زیر ، در خود خجل ... در خود غریبه و تنها بود ...
وز یادهای گمشده می لرزید ...
قلبم ، مرا به درد می انداخت
و قصه های گمشده را...
بر صورتم  ...چو تازیانه می نواخت ...

ناهید*

پ.ن : زاینده رود روزی قرار بود منو با قایقی به شادی های نا تمام پیوند بزنه ... زاینده رودی که وقتی برای اولین بار از نزدیک دیدم ، تنها یک نعش بی جان بود ...
در پیچ وخم پیکر خشکیده زاینده رود ، قلب من هم می خشکید ...








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




تمام دل
تنها من و قلبم
درباره وبلاگ

به خانه من اگر آمدی
برای من ای مهربان
چراغ بیار....
ویک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ...

مدیر وبلاگ : ناهید گنجور
موضوعات
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :