تبلیغات
تمام دل
 
شنبه 31 تیر 1385 :: نویسنده : ناهید گنجور

زیستن بی معناست

وقتی پرواز هم

 برای پرنده حکم قفس دارد....

...





نوع مطلب : تمام دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 24 تیر 1385 :: نویسنده : ناهید گنجور

مامانِ خوبم

ازت متشکرم

به خاطر همه مهربونی هات

به خاطر همه عشقت

تو که از خیلی سال پیش برای من هم بابا هستی و هم مامان

و هم همه دنیا

روزت مبارک

همیشه و همیشه  از خدای مهربون آرزوی سلامتی تو و همه مامان های دنیا رو دارم 

خیلی دوستت دارم

دختر کوچولوی تو که حالا یه کوچولو بزرگ شده





نوع مطلب : تمام دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


تقدیم به ........


دو روز مانده به پایان جهان ‘ تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد . آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

 داد زد و بد و بیراه گفت ... فرشته سكوت كرد

آسمان و زمین را به هم ریخت ... فرشته سكوت كرد

 به پروپای فرشته پیچید ... فرشته سكوت كرد

 جیغ زد و جارو جنجال به راه انداخت ... فرشته سكوت كرد

 كفر گفت و سجاده دور انداخت .... باز هم فرشته سكوت كرد

دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد ... این بار فرشته سكوت را شكست و گفت : بدان كه یك روز دیگر را هم از دست دادی !! تنها یك روز باقیست . بیا و لا اقل این یك روز را زندگی كن ...

 لابلای هق هقش گفت :اما با یك روز .... با یك روز چه كاری می توان كرد ....؟؟؟؟

فرشته گفت : آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند گویی كه هزار سال زیسته است و آن كه امروزش را در نیابد .... هزار سال هم به كارش نمی آید . آن گاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی كن ...

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می درخشید . اما می ترسید حركت كند ... می ترسید راه برود ...نكند قطره ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد ... قدری ایستاد ...بعد با خود گفت : وقتی فردایی ندارم نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد ؟ بگذار این یك مشت زندگی را خرج كنم ... آن وقت شروع به دویدن كرد... زندگی به سرو رویش پاشید... زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد كه دید می تواند تا ته دنیا بدود ... می تواند بال بزند ...پا روی خورشید بگذارد ...ومی تواند .... او در آن یك روز آسمان خراشی بنا نكرد ... زمینی را مالك نشد ... مقامی به دست نیاورد و دلی رانشكست .... اما در همان یك روز .... روی چمنها خوابید ... كفشدوزكی را تماشا كرد ...سرش را بالا گرفت و ابرها را دید... و به آنها كه نمی شناختندش سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد . او همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد ... لذت برد و سرشار شد و بخشید ... عاشق شد و عبور كرد و تمام شد .... او همان یك روز زندگی كرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : او در گذشت ... كسی كه هزار سال زیسته بود ...


منبع : وبلاگ

www.khodaparasti.blogfa.com





نوع مطلب : تمام دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 21 اردیبهشت 1385 :: نویسنده : ناهید گنجور

تقدیم به آقا سید عزیز

.....

(سوره)

به تماشا سوگند

و به آغاز كلام

و به پرواز كبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است

..

حرف هایم مثل یك تكه چمن روشن بود

من به آنان گفتم:

آفتابی لب درگاه شماست

كه اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد

...

و به آنان گفتم:

سنگ ... آرایش كوهستان نیست

همچنانی كه فلز ... زیوری نیست به اندام كلنگ

در كف دست زمین گوهر ناپیدایی است

كه رسولان همه از تابش آن خیره شدند

پی گوهر باشید

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

...

و من آنان را به صدای قدم پیك

بشارت دادم

و به نزدیكی روز و به افزایش رنگ

به طنین گل سرخ

پشت پرچین سخن های درشت

...

. به آنان گفتم

هر كه در حافظه چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند

آنكه نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گره پنجره ها را با آه ...

....

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه بالای سرم چیدم...گفتم:

چشم را باز كنید... آیتی بهتر از این میخواهید؟

می شنیدم كه به هم می گفتند:

سحر می داند ... سحر ...

....

سر هر كوه ... رسولی دیدند

ابر انكار به دوش آوردند

باد را نازل كردیم

تا كلاه از سرشان بردارد

خانه هاشان پر داوودی بود

چشمشان را بستیم

دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش

جیبشان را پر عادت كردیم

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم....

................

شعر از سهراب سپهری

از مجموعه حجم سبز





نوع مطلب : تمام دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 17 اردیبهشت 1385 :: نویسنده : ناهید گنجور

جدید ترین شعرم رو تقدیم می كنم به شازده كوچولوی قصه های من

فقط و فقط به خود خودش( خودش میدونه )

 

(بهترین یار)

 

به من عادت می كنی

مثل عادت به سكوت

گم میشم تو لحظه هات

مثل تكرار ثبوت

 

مثل سایه ها میشم

محو خاطرات دور

معنی شعرای من

واژه های سوت و كور

 

خسته میشی از نگام

مثل نفرت از فریب

اسمم از یادت میره

مثل اسم یه غریب

 

واسه متن قلب تو

عشق من حاشیه میشه

میره از خاطره كم كم

محو یك ثانیه میشه

 

آره ... تقدیر من اینه

دنیا تا بوده همینه

گرچه یاد تو ... تو قلبم

تا همیشه برترینه

 

بگو اشتباهه فكرام

بگو بی معنیه حرفام

بگو از یادت نمیرم

نه خودم ... نه حتی شعرام

 

آره ... بدبین شدم انگار

قلبم ... آره ... بسته زنگار

تو همیشه خوب هستی

گل من .... ای بهترین یار ...

 

 





نوع مطلب : تمام دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 20 فروردین 1385 :: نویسنده : ناهید گنجور

بعد از مدتها دوست دارم یه شعر تقدیم کنم به شما که عاشقید و مهربون

(یک لحظه ما)

 یك لحظه …قصه ، قصة ما بود

و لحظه …لحظة ما

یك واژه ، واژة احساس ما شد و

یك راز …رمز ما

یك روز …

نه … نشد آن روز روزِ ما

رویای جاودانه قصه شد و

قصه تمام شد !

سهم نگاه …شد تب لرزان قصه ای

كز رازِ خیس قلب

بر آورد ناله ای …

هر ناله نالة ما شد

هر اشك ..اشك ما

یك چشم… چشم من شد و

یك راه …راه دور

با دستهای خستة بانوی شعر ها

این شعر …شعر ما شد و

این سطر …سطر ما

….

تو

مابین هر ترانه در آن دورها

همراه خاطرات گمشده فریاد می زنی

این سوی فاصله ها …

من 

در پشت كوچهء بن بست شعر

گم شدم

ناهیدSmiley





نوع مطلب : تمام دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 5 فروردین 1385 :: نویسنده : ناهید گنجور

دوست خوبم

هر جا هستی

هر جا هستم

هر ساعتی .....هر روزی

هر لحظه ای...

در هر شرایطی ............

هر روزت نورزو

نوروزت پیروز

..........................

برات آرزوی بهترین ها رو دارم

موفق باشی

یا حق

SmileySmileySmiley





نوع مطلب : تمام دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 22 اسفند 1384 :: نویسنده : سید داوود حسینی

سلام

بچه ها حالتون خوب هست امیدوارم که شاد باشید و همیشه خوشحال

و سلامت قدر سلامتی خودتون رو بدونید اگه نداشته باشید می فهمید که ای وای من چه نعمتی داشتم

خوب و اما برای چی اومدم که بنویسم یه نفر از دوستان لطف کردند و برامون یه نظر گذاشتند و گفتند که ... و در آخر ذکر کردند که امیدوارم تنها نباشم اما من هیچ وقت تنها نیستم من خیلی دوستان خوبی دارم

یاد یه شعر افتادم

دوست آن نیست که هر لحضه در کنارت باشد

دوست آن است که هر لحضه به فکرت باشد

خدا منت بر سر ما گذاشتند و دوستان خوبی رو به ما دادند و در نهایت هم اگه همه این دوستان ما رو تنها بزارند ما با این حال بازم تنها نیستیم اوووووووو

یک دوستانی خودا به ما داده که نگو و نپرس

کی گفته ما تنهاییم

خود خدا به یکی از مردان خدا به نغمه داوودی میگه

(اگر دنبال کیمیا هستی کیمیا محبت اهل بیت ماست)

واقعا حرف خیلی قشنگی هستش

یعنی هر شیعه ای باید این جمله را با آب طلا بنویسه توی خونه ها شون آویزان کنند

ما وقتی اهلبیت باشندغمی نداریم دیگه اونها به حرفای ماگوش می دهند و اما اگر باز هم اونا هم ما رو قبول نکنن و تنها مون بزارند بازم خدایی هست

میگیم اخه ما هم خدایی داریم

راستی یه خبر که خوب من برای ایام عید میرم به شهر عشق میرم به شهر صفا میرم به شهر غم میرم به شهر مشهد

خوب دوستان اگه خوبی بدی از ما دیدیند بلاخره حلالمون کنید اگه عمری بود و برگشتیم که خدمتتون میرسیم و اگر نبود هم که دیگه انشاالاه اون طرف می بینمتون

اگه بهشت بودم انشا الاه شما رو میبینیم اگه هم برزخی شدیم که دیگه شرمندم نمیتونم خدمتتون برسم

خوب خلاصه دیگه ببخشیدمون

اما هیچ وقت خدا رو فراموش نکنید

دوستتون دارم

تابعد

یا حق

Smiley





نوع مطلب : تمام دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 21 اسفند 1384 :: نویسنده : سید داوود حسینی

سلام

سلامی به گرمی خورشید سلامی به زیبایی امید سلامی به قشنگی گل درختان بادام

اره عید داره میاد یه عید زیبا اما من امسال میخوای دل تكونی كنم شما چی حتما همیتون رید خونه تكونی میكنید بابا خسته نباشید خدا قوت دستتون درد نكنه ممنون خیلی زحمت كشیدید

اما من ی چیزایی توی ذهنم داره ای تنگولك میزنه و هی داره میگه بیام و یكم براتون حرف بزنم

اما چی میخوام بگم ببینیدوستان عزیزم یه آدم اقتصادی وقتی اخر سال میشه میشینه حساب كتاب میكنه امسال چی خریده چی فروخته آخر سر چی برای خودش مونده

حالا من میگم ما هم باید شینیم ببینیم امسال چه كار كردیم چقدر كار خوب كردیم چه قدر كار بد و خودمون بیلان كارامون را بگیریم اون وقت زمانی كه میریم به جهان عبدی حساب و كتا برامون راحت تر میشه خوب پس از آقایون محترم كه كنار خانواده و خانوم های عزیز كه اونها هم به همچنین انجام وظیفه میكنن

من یه پیشنهاد براشون دارم به جون عزیزم تمام این كارا كه میكنید و نمیدونم خونه تكونی و ازین كارها بخ خدا اگه یك كدوم شون به درد تون بخوره بیاید یه كار برای خودمون انجام بدیم و اونم اینه كه خونمون را بتكونیم ای زنگالا سیاهی ها رو تمیز كنیم دلی صاف و پاك داشته باشیم اگه از كسی ناراحتی به دل داریم ببخشیمش و حلالش كنیم  تا خدا هم ما رو ببخشه

و یه كاركوچولوی دیگه اونم ببینیم چقدر كار خوب انجام دادیم و بابتش خدا رو شكر كنیم و به خودمون امتیاز بدیم و بعد ببینیم كاری بدمون چقدر شده و بابتشون از خدا معضرت خواهی كنیم و بعد هم توبه كنیم و به خودمون دباره نمره بدیم

بعد ببینیم كدوم نمرمون بیشتره

و اگه خوب ها بیشتر بود بفهمیم كارامون تا العان خوب پیش میره

و در غیر این صورت توبه كنیم و سعی كنیم خوب بشیم

خوب یه شعر هم از سهراب سپهری هم تدیمتون میكنم و انشالاه بعد مزاحمتون میشم

ممنون كه به حرافام گوش دادید و بعد هم بهشون فكر میكنید

نام شعر : مسافر

دم غروب ، میان حضور خسته اشیا
نگاه منتظری حجم وقت را می دید.
و روی میز ، هیاهوی چند میوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاری بود.
و بوی باغچه را ، باد، روی فرش فراغت
نثار حاشیه صاف زندگی می كرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد می زد خود را.

مسافر از اتوبوس
پیاده شد:
"چه آسمان تمیزی!"
و امتداد خیابان غربت او را برد.

غروب بود.
صدای هوش گیاهان به گوش می آمد.
مسافر آمده بود
و روی صندلی راحتی ، كنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته ،
دلم عجیب گرفته است.
تمام راه به یك چیز فكر می كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره های عجیبی !
و اسب ، یادت هست ،
سپید بود
و مثل واژه پاكی ، سكوت سبز چمن وار را چرا می كرد.
و بعد، غربت رنگین قریه های سر راه.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجیب گرفته است.
و هیچ چیز ،
نه این دقایق خوشبو،كه روی شاخه نارنج می شود خاموش ،
نه این صداقت حرفی ، كه در سكوت میان دو برگ این گل شب بوست،
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند.
و فكر می كنم
كه این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد."

نگاه مرد مسافر به روی زمین افتاد :
"چه سیب های قشنگی !
حیات نشئه تنهایی است."
و میزبان پرسید:
قشنگ یعنی چه؟
- قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشكال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمی یك سیب می كند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ،
مرا رساند به امكان یك پرنده شدن.
- و نوشداری اندوه؟
- صدای خالص اكسیر می دهد این نوش.

و حال ، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چای می خوردند.

- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهایی.
- چقدر هم تنها!
- خیال می كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.
- دچار یعنی
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهی كوچك ، دچار آبی دریای بیكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكی !
- و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.
- خوشا به حال گیاهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نیست ،
همیشه فاصله ای هست .
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است.
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله ای هست.
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیات میان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی كه
- غرق ابهامند
- نه ،
صدای فاصله هایی كه مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یك هیچ می شوند كدر.
همیشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز.
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند.
و او و ثانیه ها بهترین كتاب جهان را
به آب می بخشند.
و خوب می دانند
كه هیچ ماهی هرگز
هزار و یك گره رودخانه را نگشود.
و نیمه شب ها ، با زورق قدیمی اشراق
در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند.
- هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از كوچه باغ های حكایات
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی!

حیاط روشن بود
و باد می آمد
و خون شب جریان داشت در سكوت دو مرد.

"اتاق خلوت پاكی است.
برای فكر ، چه ابعاد ساده ای دارد!
دلم عجیب گرفته است.
خیال خواب ندارم."
كنار پنجره رفت
و روی صندلی نرم پارچه ای
نشست :
"هنوز در سفرم .
خیال می كنم
در آب های جهان قایقی است
و من - مسافر قایق - هزار ها سال است
سرود زنده دریانوردهای كهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
و پیش می رانم.
مرا سفر به كجا می برد؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جای رسیدن ، و پهن كردن یك فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یك ظرف زیر شیر مجاور ؟

و در كدام بهار
درنگ خواهد كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب باید خورد
و در جوانی یك سایه راه باید رفت،
همین.

كجاست سمت حیات ؟
من از كدام طرف می رسم به یك هدهد؟
و گوش كن ، كه همین حرف در تمام سفر
همیشه پنجره خواب را بهم میزند.
چه چیز در همه راه زیر گوش تو می خواند؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان این ترنم مرموز ؟
چه چیز در همه راه زیر گوش تو می خواند ؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان این ترنم مرموز؟
چه چیز پلك ترا می فشرد،
چه وزن گرم دل انگیزی ؟
سفر دارز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت كم می كرد.
و در مصاحبه باد و شیروانی ها
اشاره ها به سر آغاز هوش بر میگشت.
در آن دقیقه كه از ارتفاع تابستان
به "جاجرود" خروشان نگاه می كردی ،
چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز تار سارها درو كردند ؟
و فصل ؟ فصل درو بود.
و با نشستن یك سار روی شاخه یك سرو
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول این بود:
حیات ، غفلت رنگین یك دقیقه "حوا" است.

نگاه می كردی :
میان گاو و چمن ذهن باد در جریان بود.

به یادگاری شاتوت روی پوست فصل
نگاه می كردی ،
حضور سبز قبایی میان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت كرد.

ببین ، همیشه خراشی است روی صورت احساس.
همیشه چیزی ، انگار هوشیاری خواب ،
به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت
و روی شانه ما دست می گذارد
و ما حرارت انگشت های روشن او را
بسان سم گوارایی
كنار حادثه سر می كشیم.
"و نیز"، یادت هست،
و روی ترعه آرام ؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمین
كه وقت از پس منشور دیده می شد
تكان قایق ، ذهن ترا تكانی داد:
غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست .
همیشه با نفس تازه راه باید رفت
و فوت باید كرد
كه پاك پاك شود صورت طلایی مرگ.


كجاست سنگ رنوس ؟
من از مجاورت یك درخت می آیم
كه روی پوست ان دست های ساده غربت اثر گذاشته بود :
"به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی."

شراب را بدهید
شتاب باید كرد:
من از سیاحت در یك حماسه می آیم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم.

سفر مرا به باغ در چند سالگی ام برد
و ایستادم تا
دلم قرار بگیرد،
صدای پرپری آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقیقت به خاك افتادم.

و بار دگر ، در زیر آسمان "مزامیر"،
در آن سفر كه لب رودخانه "بابل"
به هوش آمدم،
نوای بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم ، صدای گریه می آمد
و چند بربط بی تاب
به شاخه های تر بید تاب می خوردند.

و در مسیر سفر راهبان پاك مسیحی
به سمت پرده خاموش "ارمیای نبی"
اشاره می كردند.
و من بلند بلند
"كتاب جامعه" می خواندم.
و چند زارع لبنانی
كه زیر سدر كهن سالی
نشسته بودند
مركبات درختان خویش را در ذهن
شماره می كردند.

كنار راه سفر كودكان كور عراقی
به خط "لوح حمورابی"
نگاه می كردند.

و در مسیر سفر روزنامه های جهان را
مرور می كردم.

سفر پر از سیلان بود.
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سیاه
و بوی روغن می داد.
و روی خاك سفر شیشه های خالی مشروب ،
شیارهای غریزه، و سایه های مجال
كنار هم بودند.
میان راه سفر، از سرای مسلولین
صدای سرفه می آمد.
زنان فاحشه در آسمان آبی شهر
شیار روشن "جت" ها را
نگاه می كردند
و كودكان پی پرپرچه ها روان بودند،
سپورهای خیابان سرود می خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ های مهاجر نماز می بردند.
و راه دور سفر ، از میان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگی می رفت،
به غربت تر یك جوی می پیوست،
به برق ساكت یك فلس،
به آشنایی یك لحن،
به بیكرانی یك رنگ.

سفر مرا به زمین های استوایی برد.
و زیر سایه آن "بانیان" سبز تنومند
چه خوب یادم هست
عبارتی كه به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش،و تنها، و سر به زیر،و سخت.

من از مصاحبت آفتاب می آیم،
كجاست سایه؟

ولی هنوز قدم گیج انشعاب بهار است
و بوی چیدن از دست باد می آید
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
و به حال بیهوشی است.
در این كشاكش رنگین، كسی چه می داند
كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.
هنوز جنگل ، ابعاد بی شمار خودش را
نمی شناسد.
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است.
هنوز انسان چیزی به آب می گوید
و در ضمیر چمن جوی یك مجادله جاری است
و در مدار درخت
طنین بال كبوتر، حضور مبهم رفتار آدمی زاد است.

صدای همهمه می آید.
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم.
و رودهای جهان رمز پاك محو شدن را
به من می آموزند،
فقط به من.
و من مفسر گنجشك های دره گنگم
وگوشواره عرفان نشان تبت را
برای گوش بی آذین دختران بنارس
كنار جاده "سرنات" شرح داده ام.
به دوش من بگذار ای سرود صبح "ودا" ها
تمام وزن طراوت را
كه من
دچار گرمی گفتارم.
و ای تمام درختان زینت خاك فلسطین
وفور سایه خود را به من خطاب كنید،
به این مسافر تنها،كه از سیاحت اطراف "طور" می آید
و از حرارت "تكلیم" در تب و تاب است.

ولی مكالمه ، یك روز ، محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شكوه شاه پركهای انتشار حواس
سپید خواهد كرد

برای این غم موزون چه شعرها كه سرودند!

ولی هنوز كسی ایستاده زیر درخت.
ولی هنوز سواری است پشت باره شهر
كه وزن خواب خوش فتح قادسیه
به دوش پلك تر اوست.
هنوز شیهه اسبان بی شكیب مغول ها
بلند می شود از خلوت مزارع ینجه.
هنوز تاجز یزدی ، كنار "جاده ادویه"
به بوی امتعه هند می رود از هوش.
و در كرانه "هامون"، هنوز می شنوی :
- بدی تمام زمین را فرا گرفت.
- هزار سال گذشت،
- صدای آب تنی كردنی به گوش نیامد
و عكس پیكر دوشیزه ای در آب نیفتاد.

و نیمه راه سفر، روی ساحل "جمنا"
نشسته بودم
و عكس "تاج محل" را در آب
نگاه می كردم:
دوام مرمری لحظه های اكسیری
و پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ.
ببین، دو بال بزرگ
به سمت حاشیه روح آب در سفرند.
جرقه های عجیبی است در مجاورت دست.
بیا، و ظلمت ادراك را چراغان كن
كه یك اشاره بس است:
حیات ضربه آرامی است
به تخته سنگ "مگار"

و در مسیر سفر مرغ های "باغ نشاط"
غبار تجربه را از نگاه من شستند،
به من سلامت یك سرو را نشان دادند.
و من عبادت احساس را،
و به پاس روشنی حال،
كنار "تال" نشستم، و گرم زمزمه كردم.

عبور باید كرد
و هم نورد افق های دور باید شد
و گاه در رگ یك حرف خیمه باید زد.
عبور باید كرد
و گاه از سر یك شاخه توت باید خورد.

من از كنار تغزل عبور می كردم
و موسم بركت بود و زیر پای من ارقام شن لگد می شد.
زنی شنید،
كنار پنجره آمد، نگاه كرد به فصل.
در ابتدای خودش بود
و دست بدوی او شبنم دقایق را
به نرمی از تن احساس مرگ برمی چید.
من ایستادم.
و آفتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخیر خوابها بودم
و ضربه های گیاهی عجیب را به تن ذهن
شماره می كردم:
خیال می كردیم
بدون حاشیه هستیم.
خیال می كردیم
بدون حاشیه هستیم.
خیال می كردیم
میان متن اساطیری تشنج ریباس
شناوریم
و چند ثانیه غفلت، حضور هستی ماست.

در ابتدای خطیر گیاه ها بودیم
كه چشم زن به من افتاد:
صدای پای تو آمد، خیال كردم باد
عبور می كند از روی پرده های قدیمی.
صدای پای ترا در حوالی اشیا
شنیده بودم.
- كجاست جشن خطوط؟
- نگاه كن به تموج ، به انتشار تن من.
- من از كدام طرف می رسم به سطح بزرگ؟
- و امتداد مرا تا مساحت تر لیوان
پر از سوح عطش كن.
- كجا حیات به اندازه شكستن یك ظرف
دقیق خواهد شد
و راز رشد پنیرك را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد؟
- و در تراكم زیبای دست ها، یك روز،
صدای چیدن یك خوشه را به گوش شنیدیم.
- ودر كدام زمین بود
كه روی هیچ نشستیم
و در حرارت یك سیب دست و رو شستیم؟
- جرقه های محال از وجود بر می خاست.
- كجا هراس تماشا لطیف خواهد شد
و نا پدیدتر از راه یك پرنده به مرگ؟
- و در مكالمه جسم ها مسیر سپیدار
چقدر روشن بود !
- كدام راه مرا می برد به باغ فواصل؟

عبور باید كرد .
صدای باد می آید، عبور باید كرد.
و من مسافرم ، ای بادهای همواره!
مرا به وسعت تشكیل برگ ها ببرید.
مرا به كودكی شور آب ها برسانید.
و كفش های مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زیبایی خضوع كنید.
دقیقه های مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپید غریزه اوج دهید.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنید به یك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهایی
دریچه های شعور مرا بهم بزنید.
روان كنیدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.
حضور "هیچ" ملایم را
به من نشان بدهید."

بابل، بهار 1345 

 

یاحق





نوع مطلب : تمام دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 16 اسفند 1384 :: نویسنده : ناهید گنجور

اگه دلتنگی ....مثل من به این آهنگ سیاوش گوش كن ....منو كه خیلی خیییییییییییلی آروم كرد..شاید تو هم آروم بشی

....

گریه كن گریه قشنگه

گریه سهم دل تنگه

گریه كن گریه غروره

مرحم این راه دوره

سر بده آواز هق هق

خالی كن دلی كه تنگه

گریه كن گریه قشنگه

گریه سهم دل تنگه

بزار پروانه احساس

دلتو بغل بگیره

بغض كهنه رو رها كن

تا دلت نفس بگیره

نكنه تنها بمونی

دل به غصه ها بدوزی

تو بشی مثل ستاره

تو دل شبها بسوزی

گریه كن گریه قشنگه

گریه سهم دل تنگه ....

گریه كن گریه غروره

مرحم این راه دوره

..........

گریه كن گریه قشنگه

.....

دلت آروم تر نشد؟

برام بنویس....از دلت بنویس

من تنهات نمیذارم

موفق باشی

یا حق





نوع مطلب : تمام دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 16 )    ...   9   10   11   12   13   14   15   ...   
تمام دل
تنها من و قلبم
درباره وبلاگ

به خانه من اگر آمدی
برای من ای مهربان
چراغ بیار....
ویک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ...

مدیر وبلاگ : ناهید گنجور
موضوعات
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :