تبلیغات
تمام دل
 
سه شنبه 28 شهریور 1385 :: نویسنده : ناهید گنجور
SmileySmileyدیوونه !! Smiley SmileySmileySmileySmileySmiley



نوع مطلب : تمام دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 25 شهریور 1385 :: نویسنده : ناهید گنجور

من آن نی خشکم

که بر لب ناپیدای تو

که قصه فراغ را در من می نوازی

به غربت خویش پی بردم

که نه در خویشتن قرار دارم

و نه در زیستن

که مایه ننگ خویشتنم

.....

منبع:

کتاب کویر، نوشته دکتر علی شریعتی





نوع مطلب : تمام دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 19 شهریور 1385 :: نویسنده : ناهید گنجور

اینم شعر جدیدم . هدیه به خدای مهربون

گرچه خیلی خییییییییییلی ناچیز و بی مقداره اما همه چیزیه كه من دارم . همه دارایی من

(شانه های خدا)

وقتی كه خواستم

سر بر شانه های خدا بگذارم

و گریه كنم این هزارگان خاموشی را

گفتم:

كو؟

كو شانه های خدا؟

ـ دیدم ضریح پنجره ها

شانه های خدا بود ـ

...

من سر به شانه های خدا

به خواب های روشن پرواز می رفتم

و باد ....

دست خدا شد ...

بر موهایم عطر نوازش پاشید !!

...

ناهید

..





نوع مطلب : تمام دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 13 شهریور 1385 :: نویسنده : ناهید گنجور

 

سلام. مائده خانوم

دوست دارم بهت بگم مائده ی آسمونی می دونی چرا؟ 

شاید ما همدیگه رو نشناسیم اما فكر میكنم من و تو و این همه آدم كه توی دنیا زندگی میكنن به هم خیلی نزدیكیم ولی خودمون خبر نداریم . گاهی دوستای خوب ما لابلای این شلوغی هستن ...

و وقتی پیداشون میكنیم انگار ازطرف خدا یه هدیه آسمونی برامون رسیده . مثل اسم تو مائده كه یعنی نعمت

و منم دوست دارم بهت بگم مائده آسمونی ... حالا اجازه دارم؟

راستش توی دنیای به این بزرگی كمتر شده كسی بخواد من از خودم بگم . یعنی خیلی كم و به ندرت . شاید فقط یك بار . یك بار كه من از خودم گفتم و نمیدونم خواب بودم یا بیدار.

ولی راستش من چیز زیادی از خودم ندارم كه بگم .

دارم كم كم یاد میگیرم كه خودمو پشت شعرام قایم كنم . شعرایی كه انگار توی این دوره زمونه هیچ ارزشی ندارن ولی تموم هستی من و تمام دلیلم برای زندگی هستن . شعر تنها چیزیه كه میتونم توش خودمو گم كنم و حرفامو بگم .

داره كم كم باورم میشه كه زندگیم شده یه چاردیواری و من فقط یه سایه لرزانم كه گاهی روی تن دیوارها نقش می بنده و محو میشه .

سایه ها كه نقش خاصی ندارن . سایه ها میلرزن ... می پیچن ... میچرخن .... هستن ... اما نیستن !

به همین سادگی

كسی به یاد سایه ها نمی مونه . شاید فقط توی یه بعد از ظهر داغ تابستونی.... خنك به نظر برسه اما بعدش كه هوا خنك شد دیگه سایه چه اهمیتی داره؟

می دونی . حس میكنم مثل سایه ای به پیكر اشعارم پیچیدم . شعرام شدن مثل یه راه .... همیشه آدم ها جاده ها رو طی میكنن ولی این بار .... این جاده است كه داره از من عبور میكنه .

حس میكنم من یه جایی اون آخر آخرهای راه جا موندم .

این روزها داره از سكوت خوشم میاد . سكوتی كه دوستش نداشتم  این روزها قشنگ تر به نظر می رسه .

من سكوت میكنم و كتاب می خونم . من سكوت میكنم در حالی كه دارم حرف می زنم . من سكوت میكنم و نقاشی می كشم . من سكوت میكنم و به همه دنیا نگاه میكنم . به همه جزئیاتی كه در اطرافم هست .

به آدمهایی كه همه هستن اما .... انگار من این وسط نیستم .

این منم كه نیستم ! در حالی كه همه هستن .

من سكوت میكنم و برام دیگه مهم نیست كه دانشگاه قبول نشدم . و برام دیگه مهم نیست دیگران چی میگن . من سكوت میكنم و به صداهایی كه در جهان هست گوش میدم . من یه چیزی توی قلبم دارم

چیزی كه هیچ كس و هیچ چیز نمیتونه هرگز از من جداش كنه . داره از تنهاییم خوشم میاد

یه جورایی همش منم و منم و .... خیلی چیزا .

دیوونه بودن قشنگه . دیوونه بودن خیلی صفا داره .

همین !

دیگه تصمیم دارم از خودم نگم . شاید این برای بار آخر بود  كه از خودم گفتم.یعنی دیگه اشتیاقی برای گفتنش ندارم . دیگه برام مهم نیست.چون چیز دیگه ای برای گفتن ندارم .

همون بهتر که ساکت باشه این دل

جدا از این ضوابط باشه این دل

از این بدتر نشه رسوایی ما

که تنها تر نشه تنهایی ما

خیلی چیزای بهتری هست كه من دوست دارم در موردش بگم .

مثل كتاب هایی كه دارم میخونم و نویسنده های معروفی كه عاشقش نوشته هاشون و شخصیتشون شدم .

مثل پائولو كوئیلو

مثل جبران خلیل جبران

مثلا كتابهایی كه العان دارم میخونم _ ورونیكا تصمیم میگیرد بمیرد _ نوشته پائولو كوئیلو

و _ عیسی پسر انسان _ نوشته جبران خلیل جبران . اصلا دفعه بعد در مورد همینا می نویسم . خوبه؟

ووووووای كه دیونگی چه عالمی داره . خوندن كتابهای نویسنده هایی یه جورایی یه دیوونه توی وجودشون داشتن لذت بخشه .

من دیگه این وسط چكاره ام؟ و چه اهمیتی دارم؟ مهم نیست من چرا شعر میگم . شاید برام شده عادت .

اصلا بی خیال .

فعلا تا بعد

شاد و پیروز باشید

 

 





نوع مطلب : تمام دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 8 شهریور 1385 :: نویسنده : ناهید گنجور

 به نام او

یكی از دوستان خواسته بودن بیشتر در مورد فروغ بنویسم . منم با كمال میل این كارو میكنم

خیلی وقت پیش وقتی برای بار اول با فروغ و شعر هاش آشنا شدم به نظرم خیلی تلخ اومد .خیلی تلخ و محزون

شعرهاش مثل شعرهای سهراب آروم و آرامش بخش نبود . توش یه غم بزرگی موج میزد و من از این غم زیاد خوشم نمی اومد .من حس زنانه و فوق العاده ظریفش رو نمی فهمیدم .

اما....

زمان گذشت ... گذشت و گذشت ... تا اینكه روزی من هم جوشش شعر رو از درونم پیدا كردم . زندگی به من درسهای زیادی داد و من ... و من یك روز فهمیدم كه به طرز عجیبی شعرهای فروغ رو می فهمم . لمسش میكنم

با شعرهاش گریه میكنم

با احساسش نفس میكشم .

و حالا حس میكنم كه در شعرهای فروغ زندگی میكنم و شباهت عجیبی به شعرهاش پیدا كردم .

همونقدر تلخ و همونقدر دلنشین ....و همونقدر محزون و تنها

گرچه ... فروغ یه شاعر بزرگه ومن ..... من هیچی نیستم

 

میخوام مختصری از زندگینامه فروغ رو براتون بنویسم .

......

فروغ فرخزاد در تاریخ 15 دی ماه سال 1313 در محله امیریه تهران به دنیا آمد . به دلیل شغل پدرش كه ریاست املاك رضا شاه بود به نوشهر رفتند و تا پنج سالگی در آنجا ماندند و سپس به تهران بازگشتند .

ابتدا به كودكستان ژاله رفت و سپس به همراه خواهرش پوران به مدرسه سروش رفت . دوران دیبرستان را نیز در دبیرستان خسرو خاور گذراند.

اولین شعر غزل گونه خود را در سن 13 سالگی سرود . پس از آن به هنرستان بانوان رفت و خیاطی و نقاشی را فراگرفت .

در سال 1329 در سن شانزده سالگی با پرویز داریوش( نوه خاله مادرش) ازدواج كرد و برای ادامه زندگی به اهواز رفت . تنهایی و دوری از خانواده او را به شعر نزدیكتر ساخت تا اینكه پس از یك سال پسرش كامیار متولد شد . او پس از تولد پسرش از شوهرش جدا شد و از دیدار تنها فرزندش محروم شد .

گرچه تا آخر عمر عشق به همسر و پسرش كامیاررا از دل  بیرون نكرد  و همین احساس پاك دستمایه سرودن شعرهایی بس زیبا شد.

اشعار فروغ در پنج جلد به چاپ رسید كه به شرح زیر می باشد:

فروغ , اسیر را در سال 1331 در سن هفده سالگی _ دیوار را در سن 22 سالگی_ و عصیان را در 27 سالگی و تولدی دیگر را در 29 سالگی سرود .

فروغ در زمینه سینما هم فعالیت داشت و اولین كار حرفه ای اش در گلستان فیلم بود كه با نام یك آتش در سال 1341 در فستیوال فیلم كوتاه ایتالیا مدال طلا و برنز را دریافت كرد .

در سال 1341 فروغ از جذامی های جذامخانه مشهد فیلمی ساخت كه در سال 1342 در آلمان غربی جایزه بهترین فیلم مستند را از ان خود كرد . در همان سال فروغ سرپرستی پسر یكی از جذامیان مشهد را تقبل كرد و از او مانند فرزندی نگهداری كرد .

فروغ در زمینه تئاتر هم فعالیت داشت و در سال 1342 در تئاتر " شش شخصیت در جستجوی نویسنده " بازی نمود .

 او در سال 1343 مجموعه تولدی دیگر را چاپ كرد و در همان سال نیز در فیلم خشت و آینه با ابراهیم گلستان همكاری كرد .

فروغ سفر های متعددی به آلمان. ایتالیا, فرانسه و سوئد كرد . در سال 1344 یونسكو فیلمی نیم ساعته از فروغ ساخت و برناردو برتولوجی نیز از او فیلمی پانزده دقیقه ای تهیه كرد .

او, زبانهای فرانسه .انگلیسی و آلمانی می دانست.

آخرین مجموعه شعر فروغ , مجموعه ایمان بیاورم به آغاز فصل سرد بود .

فروغ در ارتباط با خود گفته است: شعر نیاز نا آگاهانه است در مقابله با زوال . شعر جفتی است كه كاملم میكند .

فروغ فرخزاد , در 24 بهمن ماه سال 1345 در سن 32 سالگی در اثر تصادف چشم از جهان فروبست .

مزار او در گورستان ظهیرالدوله شمیران واقع است .

..............

خب . اینم یه مختصری از زندگینامه فروغ. دوست دارم توی یه فرصت مناسب در مورد زندگی خصوصی و افكار فروغ بیشتر براتون بنویسم .

مطلب امروزم رو با یه شعر از فروغ به پایان می برم.

...

من پری كوچك غمگینی را می شناسم

كه در اقیانوسی مسكن دارد

و دلش را در یك نی لبك چوبین

می نوازد .... آرام .... آرام

پری كوچك غمگینی

كه شب از یك بوسه می میرد

و سحر گاه

از یك بوسه به دنیا خواهد آمد .

..

قطعه ای از شعر ایمان بیاورم به آغاز فصل سرد.

.

اینم عكس هایی از فروغ:

 





نوع مطلب : تمام دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 3 شهریور 1385 :: نویسنده : ناهید گنجور
 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست كشیده شب می كشم

چراغ های رابطه تاریكند

چراغ های رابطه تاریكند

كسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد كرد

كسی مرا به میهمانی گنجشك ها نخواهد برد

...

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنی است ...

 

_فروغ فرخزاد_





نوع مطلب : تمام دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 27 مرداد 1385 :: نویسنده : ناهید گنجور

 امروز جمعه است و من ...

مثل همه عصرهای جمعه دلتنگم

مثل همه عصرهای جمعه دلم میخواد پر بزنم

مثل همه عصر های جمعه یه چیزی مثل یه دیوونه ...در تمام وجودم زبانه میكشه... خودشو به در ودیوار میكوبه

شاید رها بشه

اما

می بینه كه حتی یه پنجره هم نیست

مثل همه عصر های جمعه اون دیوونه توی وجودم فقط یه شعر گفت

شاید رها بشه

اما نشد

شعرو براتون می نویسم

......................................

(برای زندگی)

 

تنهایی ام

 مانند سایه كشداری

بر طول و عرض خانه پهن شده است

و من

اسیر قاب پنجره هایی شدم

كه مرزهای زندگی كوچكم شده اند

...

چه عصر جمعه غمگینی است

و من

شبیه گردوغباری به روی آینه ها هستم

گمان كنم كه گم شده ام

گمان كنم كه مثل تكه یخی سرد

در حرارت این تكرار

با صدای ظریفی شكسته ام

شبیه قصه های كهنه ی مادر بزرگ ها ....

...

شب است

و من

به لحظه های مبهم تنهایی ام پناه می برم

در این اتاق ساكت رمز آلود

همراه راز های گمشده

....

شاید شبیه سایه های كوچك و لرزانی

ما بین بی تفاوتی كور پنجره ها

....

چیزی نمانده از ترانه خورشید

چیزی  نمانده از ترانه خورشید ...

من در پناه سایه های اتاقم

بر نعش شعر های مرده گریستم

..

رفتم كه رفته باشم از امروز

رفتم كه دور ترین بشوم

رفتم درون هیمه ی تاریكی

رفتم و سایه های بی درو پیكر را

بلعیدم !!

فقط برای اینكه زنده بمانم

فقط برای اینكه زنده بمانم

حرف بزنم

و نفس بكشم

....

 

آیا نگاه های گمشده ام

در كور سوی پنجره ها هستند؟

وقتی نشان ز قاصدكی نیست

باید شبیه شد به زیستن

باید شبیه شد به غذا

باید نفس كشید

باید نگاه كرد

باید چشید

باید شبیه شد به زندگانی آدمها

...

رفتم كه رفته باشم از این آهنگ

رفتم فقط برای اینكه زنده بمان

رفتم شبیه زنده ها بشوم

رفتم كه غرق شوم

در طعم گوشت ...در رنگ نان

رفتم كه گم بشوم لابلای زیستن

لابلای آدمیان

رفتم شبیه شوم به كورها

وقتی نشان نماند از ستاره ی خاموش

رفتم شبیه ماه ها بشوم

با قلب های سنگی بی احساس

...

وقتی شبیه زنده ها بشوم

گم میشوند از متن های خاطره ام

این عصر های جمعه ى معصوم

این شعر های مرده

و آن دختری كه بود !!!

 





نوع مطلب : تمام دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 24 مرداد 1385 :: نویسنده : ناهید گنجور

تابستونه

اما

اما قاصدک ها عطر پائیزو دوباره همه جا پخش کردن

قاصدک ها برای من و تو خبر میارن

هیچ نگاهشون می کنی؟

هیچ پیغامشونو گوش میکنی؟

من دلم گرفته

من دلم خیلی گرفته

آخه

آخه دلم میخواست یه قاصدک هم برای من خبر می آورد

یه قاصدک از میون این همه قاصدک که توی آسمون پرواز میکنن

من هر روز پنجره ها رو باز میذارم

شاید

شاید یه قاصدک

یه قاصدک کوچولو واسه من هم خبر بیاره

نمیدونم

شاید قاصدکا آدرس پنجره اتاق منو گم کردن

شایدم هیچ کسی واسه من پیغامی نداره

....

من دلم گرفته

من دلم خیلی گرفته





نوع مطلب : تمام دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 16 مرداد 1385 :: نویسنده : ناهید گنجور
 

سلام بابایی جونم

دلم میخواست منم مثل همه دخترای دیگه تو رو در آغوش بگیرم...ببوسمت و بهت بگم : باباجونم روزت مبارك

ولی تو سالهاست كه رفتی .وقتی خیلی كوچیك بودم

رفتی پیش خدا

اون وقتا كه كوچولو بودم ...وقتی دختری رو میدیدم كه توی بغل باباشه یا باباش داره اون ومی بوسه یا براش عروسك می خره ...

دلم می شكست

آرزو میكردم كاش تو هم بودی و منم بابایی جونمو داشتم

اما

اما حالا كه یه دختر بزرگم ...

با تموم وجودم ایمان دارم كه تو همیشه و همیشه در كنار منی و مواظبم هستی

واسه اینه كه دیگه فكر نمیكنم بابا ندارم

من بابایی دارم .... بابایی من همیجاست ... یه جایی همین نزدیكی ها

خیلی نزدیك

خیلی زیاد

بابا جوادم توی قلب منه

.....

بابایی

روزت مبارك

خیلی دوستت دارم

...

دختر كوچولوی تو كه حالا یه كوچولو بزرگ شده

ناهید

 

 





نوع مطلب : تمام دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 14 مرداد 1385 :: نویسنده : ناهید گنجور

یک پنجره برای دیدن

 یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه چاهی

در انتهای خود به قلب زمین می رسد

و باز می شود به سوی مهربانی این مکرر بی رنگ

من از دیار عروسک ها می آیم

از زیر سایه های درختان کاغذی

در باغ یک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصومیت

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

 

و در تمام شهر

قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند

وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا

با دستمال تیره ی قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

 فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی که زندگی من دیگر

چیزی نبود...هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم ... باید ... باید ... باید

دیوانه وار دوست بدارم!!

...

یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت

از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو می لرزد

تنها تر از تو نیست؟؟؟

ای دوست ... ای برادر ...ای همخون

وقتی به ماه رسیدی

تاریخ قتل عام گلها را بنویس

...

آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد

جوانی من بود؟؟

آیا دوباره از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

 تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم می زند

سلام بگویم؟؟

حس می کنم که وقت گذشته است

حس می کنم که میز فاصله کاذبی است

 میان گیسوان من و دست های این غریبه غمگین

حرفی به من بزن

...

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه میخواهد؟؟

..

حرفی به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم

.

ـ فروغ فرخزاد ـ





نوع مطلب : تمام دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 16 )    ...   8   9   10   11   12   13   14   ...   
تمام دل
تنها من و قلبم
درباره وبلاگ

به خانه من اگر آمدی
برای من ای مهربان
چراغ بیار....
ویک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ...

مدیر وبلاگ : ناهید گنجور
موضوعات
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :