تبلیغات
تمام دل
 
جمعه 17 آذر 1396 :: نویسنده : ناهید گنجور



من غرق شدم و شب ز چشمم پر شد


دریای من اما ز کنارم گم شد


دریا ...نه همو هموکه مردابم بود


جویی که غریق کرد و در شب گم شد...


....


من غرق شدم تو غرق تر میخواهی؟


ویرانه شدم ,خرابه تر میخواهی؟


گشتی و گذشتی و گذشتم,اما


یاردگری غریق تر میخواهی ...؟


.

ناهید*



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 30 خرداد 1396 :: نویسنده : ناهید گنجور




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1 خرداد 1396 :: نویسنده : ناهید گنجور




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 29 خرداد 1395 :: نویسنده : ناهید گنجور




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 19 تیر 1393 :: نویسنده : ناهید گنجور


من،
دست خودم را گرفتم
و پرسه زنان، در کوچه های این روزها
فانوس چشم هایم را
به ولگرد زمان بخشیدم ...
.
وقتی که کودکی هایم را
در زیر چادر مادربزرگ، به خاک سپردم
لبخندهایم، بر صورت دیروزهای گمشده خشکید
و پنجره هایی که یکروز
وا میشدند رو به - سلام -
زندانی سکوت پرده های مداوم شدند ...



ناهید*

پ.ن :
برای مادر بزرگم که یک ماه پیش رفت
و انگار همه روزهای خوب کودکی رو با خودش برد ....
روحش شاد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 3 خرداد 1393 :: نویسنده : ناهید گنجور



در گیر و دارِ سیمانیِ دیوارها
مانند کاهگل های نجیب
خودم را فراموش میکنم
                              و قدم می زنم
                              در سراشیب نردبام بی تفاوتی ام
                              و لبخند بر لب
                              تکرار می کنم
                                                    تمام شد ...
                                                             تمام شد ...



ناهید*




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 12 فروردین 1393 :: نویسنده : ناهید گنجور
در زیر پای من آن شهر
در آتش سکوت دلم می سوخت ....
بر کوچه های ملتهبش ، آری ، نگاه های من افسون آه می پاشید ...
زاینده رود که  قایق خیال مرا می برد ... در خاک و خون خویش می تپید ...

در زیر پای من آن شهر...
خاموش و سر به زیر ، در خود خجل ... در خود غریبه و تنها بود ...
وز یادهای گمشده می لرزید ...
قلبم ، مرا به درد می انداخت
و قصه های گمشده را...
بر صورتم  ...چو تازیانه می نواخت ...

ناهید*

پ.ن : زاینده رود روزی قرار بود منو با قایقی به شادی های نا تمام پیوند بزنه ... زاینده رودی که وقتی برای اولین بار از نزدیک دیدم ، تنها یک نعش بی جان بود ...
در پیچ وخم پیکر خشکیده زاینده رود ، قلب من هم می خشکید ...








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 18 اسفند 1392 :: نویسنده : ناهید گنجور



در پشت قاب کدام پنجره هستی؟
و کدام منظره را می نگری
، رویای دور دست ...؟  
در این سکوت ، صدای لحظه های گمشده می آید ...
***
دیگر چه مانده از احساس
وز رازهای بیهده تا چند میتوان نگاشت؟
دیگر چه می شود از  -هیچ- گفت؟
وقتی گریستن برای قصه های نیمه تمام ،
تنها دلیل وجود داشتن است ...


ناهید*




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 24 آذر 1392 :: نویسنده : ناهید گنجور
 


روباه گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...

....: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!

....: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...


....

 از متن کتاب شازده کوچولو

اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری

برگردان احمد شاملو






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 9 آذر 1392 :: نویسنده : ناهید گنجور


به دست شعرهایم گره خورد
حسی که لبخندهایم را
                     
به خواب های گمشده می بخشید...
  
و آن _ من_ 
                
از خویشتنی که بود
                                  
به این سکوت ساده رسید ...




ناهید*





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 16 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
تمام دل
تنها من و قلبم
درباره وبلاگ

به خانه من اگر آمدی
برای من ای مهربان
چراغ بیار....
ویک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ...

مدیر وبلاگ : ناهید گنجور
موضوعات
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :