تبلیغات
تمام دل



«یلدا» واژه‌ایست به معنای «تولد» برگرفته از زبان سریانی که از شاخه‌های متداول زبان «آرامی» است. زبان «آرامی» یکی از زبان‌های رایج در منطقه خاورمیانه بوده‌است. برخی بر این عقیده‌اند که این واژه در زمان ساسانیان که خطوط الفبایی از راست به چپ نوشته می‌شده، وارد زبان پارسی شده‌است.

واژه «یلدا» به معنای «زایش زادروز» و تولد است. ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر می‌شوند و تابش نور ایزدی افزونی می‌یابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهذ یا زایش خورشید می‌خواندند و برای آن جشن بزرگی برپا می‌کردند و از این رو به دهمین ماه سال دی(به معنای روز) می‌گفتند که ماه تولد خورشید بود. واژه دی dey از day پهلوی و از dadhva اوستایی آمده است که به معنی خداوند و آفریدگار است و این واژه با day انگلیسی که خود از daeg و tag ژرمنی متقدم آمده است مرتبط نمی باشد! ماه دی در تقویم مذهبی ایران باستان آغاز سال نو مذهبی بوده است. چنان که میراث آن از راه میترائیسم به مسیحیت و تقویم امروزی نیز رسیده است.

......................................................................................

پ. ن : اول از همه : یلداتون مبارك !

شب یلدا برای من یاد آور یه خاطره دور و البته خیلی نزدیكه! تولد یكی از عزیزانم

پس میگم با وجودی كه خودش دیگه نیست ... تولدش مبارك!!!!

....ناهید*




سه شنبه 29 آذر 1390 | نظرات ()


حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود.افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی  نامیدند.


حسین (ع) یك درس بزرگ‌تر ازشهادتش به ما داده است و آن نیمه‌تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است. مراسم حج را به پایان نمی‌برد تا به همه حج‌گزاران تاریخ، نمازگزاران تاریخ، مؤمنان به سنت ابراهیم، بیاموزد كه اگر هدف نباشد، اگر حسین (ع) نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوی است.


دكتر علی شریعتی




سه شنبه 15 آذر 1390 | نظرات ()

...


از كورسوی فاصله می آیی 

و من ؛ یك لحظه از تو را

از روزهای گمشده دزدیدم

تا بوسه هایم را

بر پیشانی بلند سكوتت

خاموش كنم ...


ناهید*




سه شنبه 8 آذر 1390 | نظرات ()


كرور ها سال است كه گل ها خار می سازند و با این وجود كرور ها سال است كه بره ها گل ها را می خورند . آن وقت هیچ مهم نیست آدم بداند پس چرا گلها برای ساختن خارهایی كه هیچوقت خدا به دردشان نمی خورد خودشان را زحمت می دهند؟ جنگ میان بره ها و گل ها هیچ مهم نیست؟

اگر من گلی را بشناسم كه توی همه دنیا تك است و جز توی اخترك خودم هیچ جای دیگر پیدا نمی شود و ممكن است یك روز صبح یه بره كوچولو مفت و مسلم بی آنكه بفهمد چكار دارد می كند به یك ضرب پا از بین ببردش چی؟ .......یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟

اگر كسی گلی را دوست داشته باشد كه توی كرور ها كرور ستاره فقط یك دانه ازش هست  برای احساس خوشبختی همین قدر بس است كه نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید:

گل من یك جایی میان آن همه ستاره است ......

اما اگر بره گل را بخورد مثل این است كه یكهو تمام ستاره ها پتی كنند و خاموش بشوند .... یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟.....

(از كتاب شازده كوچولو نوشته آنتوان دوسنت اگزوپری)




یکشنبه 20 شهریور 1390 | نظرات ()


حرف هایی هست برای ((گفتن))

که اگر گوشی نبود نمی گوییم.

و حرف هایی هست برای ((نگفتن))

حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.

حرف هایی شگفت،

                      زیبا

                           و  اهورایی

                                          همین هایند.

و سرمایه ماورائی هرکس، به اندازه حرف هایی است 

که برای نگفتن دارد.

حرف های بی تاب و طاقت فرسا

که همچون زبانه های بی قرار آتشند

و کلماتش هریک

انفجاری را به بند کشیده اند

کلماتی که پاره های "بودن"  آدمی اند.


دکتر علی شریعتی




جمعه 4 شهریور 1390 | نظرات ()


شعرهایم را بر اشک هایت می آویزم
و صورت شبانه ی لبخندت را
به آغوش بوسه ی بدرود می سپارم
...
تو می روی
و مقصد تمام راههای گمشده را با خود
تا ناکجای قصه های کودکی ام می بری
و رد پای سپیدت
بر جای جای سکوتم می ماند ...
...
بعد از تو چشم هایم را
بر صورت انتظار، میخ میکنم
و کوچه های خالی شب را
چون دوره گرد خسته و تنهایی
در جستجوی تو
فریاد می زنم ...

ناهید*




شنبه 11 تیر 1390 | نظرات ()


        

باز باران می زند بر پیکر بی جان شهر
تا بشوید از تن هر کوچه ، حرمان های دهر
،
بادِ ناآرام ، اسب توسن اش را در بلندای حریم شهر می راند
یک نفر آن دورها ، در زیر باران باز هم آواز می خواند
،
کاش باران پیکر شعر مرا هم شستشو می داد
خاطرات دور را ای کاش باران تازه  تر می کرد
،
کاش باران باز می آورد
رویاهای دیرین را
چشم هایم را پر از رنگین کمان آرزو می کرد....

ناهید*




جمعه 23 اردیبهشت 1390 | نظرات ()

 

من گم شدم !

و قصه به آخر رسید

وقتی که موج ثانیه ها، بر صورت نحیف خاطره سیلی زد: 

خورشید قصه ام ، رخت های چرک غروبش را

بر رشته های پوچ یک تنفر نا معلوم ، می آویخت

...

وقتی من از سکوت کوچه خالی 

گم می شدم و واژه تهی می شد، خانه پر از ترانه شب شد

و شعرهایم را 

رویای کور عشق به یغما برد

من گم شدم و فاصله پیدا شد

من گم شدم و فرصت چشمم مرد

...

باران کور بی کسی از بام

بر ناودان تلخ حقیقت ریخت

وآن دختری که چشم هایش

آغوش امن عشق سپیدی بود ،

بعد از من از سکوت پنجره دق کرد ...

...

بر سنگ فرش روزهای گذشته 

گلدان چینی احساسم

از گنجه حوادث شب لغزید ...

چیزی به روی متن لبم حک شد

من گم شدم ، و کوچه بن بستم

در زیر گامهای نا بلدان له شد

...

ناهید*






دوشنبه 29 فروردین 1390 | نظرات ()

            

سلام دوستای خوبم
سال نو مبارک
امیدوارم در سال جدید به هر آرزویی دارید برسید و خداوند تقدیر شما رو هر طور زیباتره، همونطور بنویسه...

ناهید*




سه شنبه 24 اسفند 1389 | نظرات ()



امشب تمام بوسه های بی كسی ام را
بر شهوت كبود درنگی ، نابود می كنم
آن وقت ...  چشم هایم را برمی دارم
و كفش های سكوتم را می پوشم
تا كوچه های سرد بی تفاوتی ام را
لی لی كنان به پشت قصه بیندازم ...
...
من ، دست هایم را ،
در سطرهای یك ترانه ی فرسوده ،
مابین صفحه های یك تظاهر بی احساس
گم كردم ...
...
...
...
ناهید*







چهارشنبه 27 بهمن 1389 | نظرات ()
Blog Skin